استعفا !!!
پروردگار محترم ؛ نظر به اينكه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب ، عليرغم
تمام نعمات و الطاف حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير ، به هيچ جايي نرسيده و
موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده ام ، خواهشمند است پيرو تبصره سوم بند اول
قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1 ، منعقده فيمابين ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالي
استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت» بپذيريد بديهي است مِن بعد اين هيچ گونه
مسووليتي را قبول نميکنم.

پتک
ببین چگونه می کوشند پتک را بر من فرود آورند
هیچ زنجیر ملعونی نمی تواند مرا بر زمین نگه دارد
زنده گی ام مال من است
هر گونه که بخواهم می زیم...
پ.ن 1: ((زرتشت ، ناگفته ها)) دو ساله شد، تشکر و سپاس از همه ی عزیزانی که در این دو سال
همراهم بودند و من نتونستم هیچ وقت همراه خوبی براشون باشم ، در ضمن پیشاپیش ششمین
سالگرد تولد وبلاگ فارسی رو به همه ی وبلاگ نویسان تبریک می گم.
پ.ن 2: عکس جنبه تزئینی دارد.

مرگ
هو القهار
حدودا نیمه های شب بود .من به ماه زیاد نگاه نمی کنم به همین دلیل نمی دونم ماه در چه حالتی قرارداشت شما ماه کامل بگیریدش همه جا کاملا ساکت بود یه صدای قهقه مانند شنیدم به همراه یه عالمه صدای فریاد و جیغ و سیاهه و سفیدی که چون دو بادکنک در فضا معلق بودند تو رختخواب دراز کشیده بودم بعد از اون یه صدایی مثل صدای پاشنه کفش یکی که نه چند تا بود باید چند نفر بوده باشند به شدت ترسیدم می دونستم که کسی غیر از من این صدا ها رو نمی شنوه احساس کردم هیچ حفاظی ندارم تنها و بی پناه لبم به حرکت در امد یه حرکت موج مانند حضورشو حس کردم به التماس افتادم...
مرگ من و تو را به آغوش مي کشد و ما را گريزي نيست جز سرد شدن در آغوش او
جز نگريستن در چشمانش و چشم فرو بستن.

یک دوست
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم
که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای
اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه
شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی
بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر
بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی
بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من
صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن
کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر
بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی
با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می
کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را
به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که
هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند
کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت
را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی
و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را
کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و
باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی
خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه
نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من
صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت
بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که
هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه
ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک
طرفه داشته باشی.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی
داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا
هر زني زيباست
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟
او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ،
بي هيچ دليلي
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند،
متعجب بود
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين
همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي اوقدرتي داده ام
تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند.
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،
به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،
او به كار ادامه دهد .
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را
هزاران بار اذيت كنند به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد .
اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش
جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .
تقدیم به ندای عزیزم 

عشق
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزندو او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

سگ واق واق مي كرد
همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.
حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند
چون او با پتروس چت مي كرد.
پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.
پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل
ريزش كرده بود.
ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .
ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .
الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي
مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله ي مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.
چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي
دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

مرمر
توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بود که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.
و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه
يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!
ما هر دومون توي يه معدن بوديم,مگه نه؟
مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:
"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"
"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."
آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .
به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.
"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.
و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!
پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن.."
رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو.

My mom only had one eye
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد....
I didnt even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
My neighbors said that she died.
همسايه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
So I gave you mine.
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother.
مادرت

نامه ای از طرف خدا:
من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!
گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.
چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتوموبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند.
چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن که چند سال است بيكار است.
چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است.
اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست.
اگر اتوموبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي.
چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد.
اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟
شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.
اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:
«ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي» 

آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت گيرد
حتما عشقي بدون ازدواج درآن رخنه خواهد كرد
براي اينكه خواب خوبتان تعبير شود ، بايد اول از خواب بيدار شويد
آزادي حقيقي آن نيست که هرچه ميل داريم انجام بدهيم، بلکه آنستکه آن چه را که حق داريم انجام بدهيم
از اشتباه کردن نهراسيد ، اما يک اشتباه را دو بار تکرار نکنيد
اين ما هستيم که به ديگران مي گوييم که با ما چگونه رفتار کنند
زندگي چيزي نيست كه انسان ميگذراند. بلكه چيزي است كه انسان به ياد مي آورد و اينكه چگونه آنرا براي باز گفتن به ياد بياورد
جاودانگي به چه کار کسي مي آيد
که نميداند چگونه از نيم ساعت از عمرش بخوبي استفاده کند؟
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند
و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند
سلام خدمت تمام دوستانی که لطف می کنند و نظرات زیباشون را بیان می کنند
پیشاپیش فرا رسیدن سال نو خورشیدی را به همه تبریک می گم و امیدوارم زندگیتون سرشار از سین های زیبایی نظیر سلامتی ؛ صفا و صداقت .. شود . در هر جای دنیا که هستید به ملتتون مذهبتون افتخار کنید
اگر در نوشته هایم اشتباه تایپی و هر کوتاهی دیگری داشتم من را ببخشید به دلیل وقت محدودی که دارم نمیتونم کاری را که دلم می خواهد انجام بدم
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ..دکتر علی شریعتی
روزی که کمترین سرود بوسه است هر انسانی برای هر انسانی برادر است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است
به امید آن روز در پناه وخشور پاک ایران زمین بدرود. 
برادر کوچکتان محمد

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نميشد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »
************************
فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .
« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »