تبليغاتX
زرتشت

زرتشت

.::...نا گفته ها ...::.

مرگ

 

 هو القهار

حدودا نیمه های شب بود .من به ماه زیاد نگاه نمی کنم به همین دلیل نمی دونم ماه در چه حالتی قرار
داشت شما ماه کامل بگیریدش همه جا کاملا ساکت بود یه صدای قهقه مانند شنیدم به همراه یه عالمه صدای فریاد و جیغ و سیاهه و سفیدی که چون دو بادکنک در فضا معلق بودند تو رختخواب دراز کشیده   بودم بعد از اون یه صدایی مثل صدای پاشنه کفش یکی که نه چند تا بود باید چند نفر بوده باشند به شدت ترسیدم می دونستم که کسی غیر از من این صدا ها رو نمی شنوه احساس کردم هیچ حفاظی ندارم تنها و بی پناه لبم به حرکت در امد یه حرکت موج مانند حضورشو حس کردم به التماس افتادم...

مرگ من و تو را به ‌آغوش مي کشد و ما را گريزي نيست جز سرد شدن در آغوش او
جز نگريستن در چشمانش و چشم فرو بستن.

m-nikooei

+ نگاشته شده دردوشنبه 15 مرداد1386ساعت 13:0 توسط محمد نیکوئی |