تبليغاتX
زرتشت

زرتشت

.::...نا گفته ها ...::.

لیلی و مجنون

 

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

 

gماجرايي كه بايد بسازيش .

 

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است بنشين تا بيفتد .


آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند


و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .


خدا گفت:ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .


شيطان گفت:آسودگي ست  خيالي ست خوش .


خدا گفت:ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .


شيطان گفت:ماندن است فرو ريختن در خود .


خدا گفت:ليلي جستجوست ليلي نرسيدن است و بخشيدن


شيطان گفت:خواستن است گرفتن و تملك .


خدا گفت:ليلي سخت است دير است و دور از دست .


شيطان گفت:ساده است همين جا و دم دست


و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده اينجايي .


ليلي هاي نزديك لحظه اي .


خدا گفت:ليلي زندگي است زيستني از نوعي ديگر .

 

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود


مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد

 

ليلي گريه کرد


ليلي گفت:امانتي ات زيادي داغ است زياد تند است .


خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟


خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

 

ليلي گفت:كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .


خدا گفت:مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي              

 

تو بي بهانه مي سوزي .


ليلي گفت:دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب


خدا گفت:اما من تب و تابم ، بي من مي ميري


ليلي گفت:پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون       

 

پايان قصه ام را عوض مي كني ؟


خدا گفت:پايان قصه ات اشك است اشك درياست ؛


دريا تشنگي است و من تشنگي ام  تشنگي و آب پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟


ليلي گريه كرد ليلي تشنه تر شد .


خدا خنديد .


خدا گفت:زمين سردش است چه كسي مي تواند زمين را گرم كند 

 

 ليلي گفت:من

 

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت

 

خدا لبخند زد . ليلي هم .


خدا گفت :شعله را خرج كن زمين ا م را به آتش بكش


ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .


ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .


ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست     

 

خدا اجابت كرد .


مجنون سر رسيد ، مجنون هيزم آتش ليلي شد ، آتش زبانه كشيد آتش ماند

 

زمين خدا گرم شد .


خدا گفت :اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 m_nikooei2002

 

+ نگاشته شده دردوشنبه 6 شهریور1385ساعت 16:15 توسط محمد نیکوئی |